دلم یک آغوش گرم میخواهد و یک عمر با تو بودن......
این روزا خیلی ساده و آروم داره میگذره خیلی....
روزا که میریم دانشگاه و همو میبینیمو شبا هم با چندتا اس بهم دیگه بخواب میریم....
دلم نمیخواد به هیچی فکر کنم.آرامشم بودن در کنار عشقمه...
دلمو میخوام به این روزای باهم بودن خوش کنم....
نمیخوام از ترس بهم نرسیدن زیبایی حال رو هم از دست بدم....
تا خدا هرچی به صلاحه جلو پامون بزاره
آقایی تموم محبت هاشو خرجم میکنه!
تو تموم زندگی هیچ کس اینقد با تموم وجودش محبتش رو به پام نریخته....
نه اینکه کسی بهم محبت نکرده نه....ولی...
محبت های آقایی یه جور دیگست...
دلش رو میشکنم میگه دوست دارم.
دعواش میکنم بیخودی...میگه دوست دارم.
یه وقتایی یه چیزای ناخواسته بهش میگم میگه مهناز خودت بودی تمومش میکردی
ولی بازم میگه....دوست دارم
خدایا خودت سر راهم قرارش دادی....
حکمتش چیه یه فرشته رو سر راهم گذاشتی؟
حکمتش چیه یکی رو سر راهم گذاشتی که از تموم وجودش واسم مایه گذاشته
و حتی به خاطر من میخواد تغییر مذهب بده...
هر شب قبل خواب بهم اس میده مهناز بدو بیا بغلم باهم بخوابیم...
بعد کلی حرفای عاشقونه....
یه شب بهم گفت مهناز خدا نکنه حسرت اینکه تو بغلم بگیرمت
حسرت اینکه باهم زیر یه سقف باشیم به دلم بمونه....
خودش مثل فرشته هاست بعد به من میگه فرشته کوچولوی من...
دیشب بهش اس دادم بوووووس یه نیم ساعتی جواب نداد
بعد اس دادم میگم شب بخیر
میگه مهناز ولتاپ بوست بالا بود بیهوش شده بودم....
قربون این شیطونیات
یعنی چی میخواد بشه؟؟؟!!!